#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_122
اينبار بايد محتاط تر عمل کنم،نبايد به راحتي باهاش برخورد کنم،ممکنه ازم سو استفاده کنه و آخرشم دشمن در بياد…بايد حواسمو بيشتر جمع کنم…
{آرسان}
صداي بمب شادي که از سرزمين مقابل اومد سوهان روحم شد.
مانيا-عزيزم لبخند بزن،بايد به دشمن نشون بديم ما از اونا ترسي نداريم و خوشحاليم
غريدم-انگار تو باورت شده؟عزيزم؟
حالش گرفته شد و حرف ديگه اي نزد
به آسمون چشم دوختم…ستاره ها با سرعت در حرکت بودن و شکليو تشکيل ميدادند،دقت کردم ستاره ها به صورت قلب در اومده بودن و دو قمر سرزمين مقابل وسط اين قلب بود از اينجا زياد معلوم نبود ولي قدرت من دور و نزديک نمي شناسه!حتما کار ماهانه و سورپرايزش براي…وانيا…
ايستادم و با دقت به اون طرف نگاه کردم…دو تا پري توي آسمون بودن…پري اي که تا اين بالا اومده قطعا ي پري پروازي قدرتمنده!
اما…پري پروازي قدرتمند؟به جز ماهان که کس ديگه اي قدرتمند نيست پس…پس ماهان و…اون يک پري کيه؟
صداي بمب شادي دوباره اومد و اون دو پري به سمت مرز سيترا اومدن…
دقت کردم تا چهره ي اون پريو تشخيص بدم ولي فقط ماهان توي ديدم بود!
بيخيال شدم و به آتش بازيا نگاه کردم…همه ي اينا کار سيترائه،اگه حق مادري به گردنم نداشت قطعا گردنشو خورد مي کردم!
-چيزي احساس نمي کني؟
-امشب حمله اي در کار نيست سيترا اگر هم بود من چيزي نميگفتم،مي بيني که صداي بمب شاديشون تا اينجا هم مياد،معلوم نيست چه خبره!
romangram.com | @romangram_com