#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_118
جوابي نداد و با سرعت حرکت کرد و ستاره ها با حرکتش به نظم شدن!کمي از ستاره ها فاصله گرفت و من قلبيو ديدم که با ستاره ها توي آسمون تشکيل شده بود و دو قمر سرزمين وسط اين قلب بودن…
به جاي اينکه خوشحال بشم غم تمام وجودمو گرفت…من هر چقدر هم بخوام سنگ باشم نميتونم،من روحيه مهربوني دارم و فقط دارم تظاهر مي کنم!دلم يک دل سير گريه مي خواست…نمي دونم به حال خودم يا ماهان،شايد هم چيترا و شايد نينا و شايد همه ي پريان!همه گرفتار من شدن،همه به خاطر من تو دردسرن،من مقصرم پس بايد هر چي از دستم برمياد انجام بدم،تظاهر مي کنم به سنگ بودن ولي از کمک نبايد دريغ کنم،آيندمو خراب نمي کنم ولي از مردمم محافظت مي کنم!
-ميشه…بري نزديک مرز سيترا؟
صداي بمب ديگه اي اومد اما توجهي نکردم!
-خطرناکه
-اين ي دستوره
-دستور به شاهزاده؟
-ماهان اصلا حوصله ندارم برو نزديک مرز مي خوام ببينم چه خبره
-مطمئني؟
-آره برو…
-هر چي تو بخواي
سفت تر گرفتم و نزديک مرز رفت…پريان مشغول کار گذاري يک بمب ديگه بودن
-چند تا بمبه؟
-بيشتر از ده تائه
romangram.com | @romangram_com