#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_115

وا؟حالا من چي بگم؟يعني چي آخه مگه آدم روز عروسيش سخنراني مي کنه؟

رو به جمعيت ايستادم و با صدايي که به همه برسه شروع به سخنراني همراه با کمي دروغ براي دلگرمي کردم-امروز مراسم ازدواج من با شاهزاده ماهان صورت مي گيره!بنا به گفته ي آيينه با ازدواجم قدرت هاي من باز مي گردن و من به وظيفه ام عمل کرده و همه ي شما رو نجات مي دم!اما از شما هم کمک مي خوام!در اين راه اگر جنگ بشه شما هم بايد کمک کنين…

صداي همزمان پريان بلند شد-ما در خدمت شماييم ملکه!

خب ديگه چي بگم؟آهان…

-من متوجه جاسوساني شدم که قبل از اين وفادار بودن،همتون گوش بدين شما تنها به من خ*ي*ا*ن*ت نمي کنين،شما فقط من و افراد سلطنتو از بين نمي برين،شما با جاسوسي سند مرگ و قتل خانواده و همنوعان خودتونو امضا مي کنين،اتحاد شما با دشمن باعث از بين رفتن تموم پريان مي شه اگه شما با من دشمني دارين حداقل به فکر خانوادتون هم باشين…حرف آخر من تمام تلاشمو براي نجات سرزمين مي کنم اما با کمک و همياري شما…من در جنگي که در راهه از شما دفاع مي کنم و دشمنانو از بين مي برم ولي با ياري شما…

دست و جيغ و سوت بلند شد و دو دختر بچه که يکي ظرف پر از ستاره و اون يکي پر از پولک هاي خورشيد مانند داشت شروع به پاشيدن ستاره و خورشيد ها رو سرم شدن…

ماهان-به سخنرانيت ايمان داري؟

-دارم…

-همه ي دشمنا رو از بين مي بري؟

دندونامو بهم ساييدم و گفتم-نمي خواي اين بحثو تموم کني؟

-نه…

-به درک!

جايگاهي که ساخته شده بود ترکيبي از نماي شب و روز بود!اونم به خاطر اتحاد سرزمين ميترا و چيترا بود که همه ميگن من مسببش بودم که البته من چيزي يادم نمياد!رفتيم و در جايگاه نشستيم

پريان هم شروع به شادي کردن و بعد چند دقيقه با اومدن نينا و چند نفر ديگه که ازدواجو رسمي مي کنن همه ساکت شدن…

با نينا از قبل طي کرده بودم که جاهايي از جملات رو که مي خونه به طور نامحسوس اشتباهاتي توش ببره تا ازدواج رسمي نشه و صورت نگيره!خدا مي دونه اون روز چقدر باهاش جنگ و دعوا کردم آخرشم با حرف ماهان راضي به اين کار شد…خاله ي منه ديگه!

romangram.com | @romangram_com