#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_97


گوی رو هُل دادم تو دستش که شکه نگام کرد و بعد با تعجب بیشتر به گوی نگاه کرد و بهش دست کشید

آرسان-چطور میشه؟

-چی چطور میشه؟

آرسان -ماهان اینو بگیر

گوی رو به دست ماهان داد ولی ماهان سریع گوی رو به خودش برگردوند

ماهان-این خیلی داغه که

منو آرسان چشمامون شد اندازه بشقاب،این کجاش داغ بود؟

به دست ماهان نگاه کردم سوختگی روش ایجاد شده بود.

-بیخیال بهتره بریم هتل و همین امروز راه بیفتیم دنبال کلید بعدی شاید این دختره سارا بیاد و اونوقت میشه نور الا نور راه بیفت

-غلام سیاه رو میشناسی؟

-آخ آخ میگم خیلی شبیه همید فامیلتون بوده؟

آرسان دندون قروچه ای کرد و فحشی هم نثارم کرد و گوی رو داخل کیف سامسونت نقره ای قشنگی گذاشت و راه افتاد

به سمت هتل رفتیم و بعد از حساب و کتاب و جمع کردن وسایل دوباره داخل ماشین نشستیم.اما من قبلش سریع رفتم تو کافی نت و فلش رو پر از آهنگ کردم. ساعت تقریبا یازده بود…

آرسان -از کدوم طرف باید برم؟

-کجا باید بریم؟

آرسان -شیراز …

-مگه مرض داریم؟خب اول میریم اصفهان که نزدیک تره و بعد میریم شیراز…

ماهان-نمیشه چون کلید ها رو باید به ترتیب پیدا کنیم

چه مسخره!

-من که راه هارو نمیدونم بزار از تو اینترنت ببینم فقط خدا کنه نقشه درست بیاره

romangram.com | @romangram_com