#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_96
آرسان هم بلند شد و گفت-نه دیگه باید بریم…
سینا-چه عجله ایه؟…
تو روحت سینا جان شما حرف نزنی کسی نمیگه لالی!
ماهان-کاری پیش اومده باید بریم.
منم بلند شدم و گفتم-شما که چیزی اینجا نمیدونین منم همراهتون میام.
سینا-سارا تو که خودتم چند سالی نبودی بزار من همراهشون میرم…
یکی منو بگیره نزنم تو دهن این!
-نه من همه چیز رو بلدم از اونور هم میرم فرودگاه نیازیم نیس کسی بیاد خداحافظ…
از در زدم بیرون…کسی هم نیومد واقعا اینا چرا اینقدر بیخیال بودن که منو اشتباه گرفتن و اصلا کاری هم با منه مثلا سارا نداشتن؟یعنی تا این حد آزادی؟فقط خدایا خودت کمک کن تا این چند وقتی که ما روی زمینیم این دختره نیاد ایران…دم ماهان گرم عجب بازیگری لامصب خودمم باورم شد…
اون دوتا هم اومدن و سوار ماشین شدیم…
آرسان-واقعا نسوختی؟
-دِهَه من به چه زبونی بگم(نه زبان های دیگه هم به خوبی بلدم) این گوی دماش نرمال بود…
ماهان -کلید…
-چی کلید؟
-کلید نه گوی
-آخه گوی چه شباهتی به کلید داره من موندم…
آرسان -ببینم
گوی رو از جیبم بیرون آوردم و گرفتم بینشون…
آرسان دستشو آورد جلو و آروم با انگشتش لمسش کرد
-چه مرگته؟این لوس بازیا چیه؟قشنگ بگیر دستت
romangram.com | @romangram_com