#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_98
آخه من کار با gps بلد نبودم خاک بر سرم…مسخره ام نکنید خب من گوشی مدل بالا که نداشتم گوشی من بدبخت از این دکمه ای های قدیمی بود…
ماهان -از توی کجا؟
-اینترنت …از توش میشه هر مطلبی بخوای در بیاری به جای کتاب و نقشه و این چیزا…شما ندارین؟
ماهان -ما در هرکدوم سرزمین کتابخونه ای بزرگ داریم که صاحب هاشون به ما کمک میکنن
-اوهوم…
توی نت سرچ کردم و بالاخره ی نقشه تقریباً خوب و شاید درست گیر آوردم…البته بزور آخه این نته یا لاکپشت؟
-ببین طبق این نقشه باید از اینجا بریم…و بعد از اینور…
آرسان راه افتاد
-ماهان بقیه جادو ها رو یادم میدی؟
ماهان -باشه
چند تا جادو یادم داد و هی ور میزد بعضی موقع ها هم بر میگشت سمت من…چشمام از خستگی باز نمیموند ماهان همینطور داشت ور میزد توی بیابون بودیم یعنی دور و برمون هیچی نبود اما ماشین زیاد بود هوا سردتر شده بود آخر دووم نیوردم و چشمام روی هم افتاد…
********
-دوباره چیه؟
توی همون اتاق چهار رنگ بودم
صداهای زیادی هماهنگ گفتن-تبریک بانو…تبریک
-شما کجایین؟چرا خودتونو نشون نمیدید؟
صدای زن لطیف توی اتاق پیچید-آزاد شدن ما به تو و…(صداش گرفت و نفهمیدم چی گفت)بستگی داره
-به من و کی؟
صدایی نیومد در عوض دیوار خورشیدی زرد شد و تصویر قصر ادقام شده ی میترا و چیترا نشون داده شد خیلی آروم و ساکت اصلا هیچ خبری نبود…
-این یعنی خبر جدیدی نیست…
romangram.com | @romangram_com