#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_64
-باید ماشین گیر بیاریم تا اونجا نمیشه پیاده رفت بیاین بریم جلوتر شاید چیزی باشه
اون دوتا کیف ها رو برداشتن و دنبال من اومدن
آرسان-خسته نشی تو؟
-نه من راحت راحتم
آرسان-پررویی دیگه
-اِ اِ من پرروام؟من دارم به شما کمک میکنم تازه پررو هم هستم…عجبا
دیگه حرفی نزدن و دنبالم اومدن منم همینطور الکی واسه خودم میرفتم اما هیچ ماشینی از اینجا رد نمیشد حتی کلاغ هم پر نمیزد
ماهان-تو که گفتی سرده اینجا خیلی گرمه که
-بیابون ها تو روز به خاطر آفتاب گرمن ولی شب ها سردتره و گفتم که این سه شهر خشک و گرم هستن مخصوصا یزد
-تا کی باید راه بریم؟
-تا وقتی که یک ماشین از اینجاها رد بشه و ما رو به شهر برسونه
-ماشین؟
-وسیله نقلیه اس توی زمین برای رفتن از جایی به جای دیگه ازش استفاده میکنن به جای همون پرنده ها و ابرهای شماس…نخیر ماشینی اینجا نیس که نیس،مجبور بودین جای به این پرتی انتخاب کنین؟من چه خنگیم آره دیگه ما که آدمیزادی نیومدیم اینجا
آرسان -به جای غر غر کردن ی فکری بکن. یعنی تو اینجا رو تو خواب هات ندیده بودی؟
-نه والا من تو واقعیت هم اینجارو ندیدم…خیلی پرته
خمیازه ای کشیدم و چشام بسته و به دنیای خواب رفتم دیگه برام عادی شده
-خب خب اینجا چه خبره؟چرا همه جا سفیده؟
صدایی ناشناخته اومد صدای یک زن بود-به کمک نیاز داری؟
-آره تو کی ای؟
-من یک راهنما و کمک و همراهت در این سفرم…چه کمکی میخوای؟
romangram.com | @romangram_com