#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_193


-من چه میدونم من فقط تصویر ی دریاچه دیدم

به دور و بر نگاه کردم کپیه همون تصویر بود فضا گرگ و میش بود و آب های دریاچه به طور غیر قابل باوری آبی بود

-چشمات چی شده؟

-از حدقه بیرون زده؟

-الان وقت شوخیه؟

-منم شوخی نکردم تا جایی که یادمه چشمام مشکلی نداشت و الانم نداره

-رنگشو میگم

-رنگ؟مگه چه رنگیه؟مشکیه دیگه شایدم به قهوه ای سوخته بزنه

-آبیه

-ها؟من فکر میکردم خاصیت سرزمین کوتوله هاست که چشمام آبی نشون میده

-آزاد شدی نه؟

-آزاد؟اهه من احساس بدی دارم تو وایسادی چرت و پرت میگی؟

-چرت و پرت…هه…نفسشو با حرص بیرن فرستاد و با دقت بیشتری به دورش نگاه کرد منم توی آبو نگاه کردم

آرسان در کیف کلیدا رو باز کرد

-جالبه که کلیدا رو برنداشتن از بس بعیده

-بسو نمیدونم ولی آنارا آدم خیلی خوبی بود و به من کمک کرد

-با خیالات خوش باش

گوی ها رو برداشت اما فقط دوتاشو گوی خورشیدی و گوی آتشی و گوی ماه توی کیف بود

-اینو بردار

بدون حرف گوی رو برداشتم

romangram.com | @romangram_com