#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_192


-من…به دستور پرنسس آنارا…به عنوان همراه ملکه اومدم

-آنارا؟لازم به تو نیست برگرد

-اما ملکه به من احتیاج دارن و من باید پیش ایشون باشم

-چرا؟ برای جاسوسی؟

-نه شاهزاده مطمئن باشید من فقط برای محافظت از ملکه اومدم و قسم میخورم هیچ ارتباطی با دنیای خودمون ندارم

-خب من چیکارت کنم؟تو دنیای ما با این همه تجهیزات و جادو به یک کوتوله چه نیازیه؟

-من پیش ملکه میمونم

من-نینا در خطره فعلا بیخیال شین…کلید چهارم…من دقیق نمیدونم کجاست فقط میدونم توی یک دریاچه باید باشه احتمالا

-دریاچه ی ترانه

-میدونی کجاست؟

-ی حدسایی میزنم

-پس بریم…

راه افتادیم اما آرسان وایساد و به شبنم گفت-تو کجا؟

شبنمم با تخسی گفت-هر جا ملکه برن منم میام

آرسان-لازم به تو نیست

-اما من باید…قبل اینکه حرفش تموم بشه تصاویر تندی از جلوی چشمام گذشتم به قدری تند که سر گیجه گرفتم اصلا رنگا هم تشخیص ندادم کل این تصاویر در عرض چند ثانیه بودن و بعد من و آرسان توی یک دریاچه بودیم سرمو گرفتم

-مجبور شدم زیادی حرف میزد…

حس بدم بیشتر شد

-اتفاق بدی داره میفته!

-کلید کجاست؟

romangram.com | @romangram_com