#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_191
نمیدونم توی نگاش همه چیز بود…عصبانیت،شادی،نگرانی و…
-صورتت چی شده؟
-صورتم؟آهان توی جنگل داشتیم میدویدیم ی سنگ به پام گیر کرد خوردم زمین
-میدویدیم؟
-با شبنم و ساستا
-ساستا؟اون موجود اهریمنی؟تو چطور با اون رفتی توی جنگل میخواستن چیکارت کنن؟
-هیچی بابا اتفاقا ساستا باعث نجاتم شد…اون منو نجات داد خودشم…کشته شد
نگاش رنگ تعجب گرفت-ساستا؟نجات؟…بعدا در این مورد حرف میزنیم الان مشکل نینائه که باید نجاتش بدیم
-خاله ی من؟
-پس همه چیزو بهت گفتن؟
-آره خب…
دستی توی موهاش کشید و گفت-باید بریم و کلید چهارمو پیدا کنیم اون تنها راه نجات نینائه
-مگه نینا چش شده؟
-نینا تمام حقیقت هارو گفت و یهویی به سمت نقطه ی انتقال رفت و آذر هم بالا سرش حاضر شد اما نینا زود بهوش اومد و در حال حاضر در جنگن اما نمیدونم تا کی میتونه دووم بیاره نینا از آذر خیلی ضعیف تره مخصوصا حالا که تازه به جسمش برگشته
-برگشته؟
-وقت توضیح نیست تو میدونی کلید کجاست؟
تازه نگاش به شبنم افتاد که سرشو پایین انداخته بود و با لباسش بازی میکرد
-تو کی ای؟
شبنم با همون سر پایین جواب داد-من…من شبنمم شاهزاده…
-شبنم؟اینجا چیکار میکنی؟
romangram.com | @romangram_com