#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_189


یک زن با موهای عجیب آبی و چشمای آبی روی زمین افتاده بود و آذر هم با خنجر بالای سرش ایستاده بود

تصویر عوض شد و همون دریاچه ایو نشون داد که منو آرسان توش قدم میزدیم دقیقا همون تصویر بود بعد همه ی تصاویر از بین رفتن و چشمام باز شد

اولین سوالی که من در این مواقع از خودم میپرسم مشخصه دیگه!اینجا کجاست؟

توی خیابونی عادی و خلوت بودم مثل خیابونای خلوت زمینی…نکنه برگشتم زمین؟

-آی…

با تعجب به سمت صدا برگشتم-شبنم؟

-هان؟ما چطوری اومدیم اینجا؟

-اینجا کجاس؟

-سیترا…سرزمین سیترا

چشمام شد اندازه توپ بسکت توی سرزمین سیترا چیکار میکنیم؟

ولی واقعا اینجا خیلی شبیه زمینه

به لباسم نگاه کردم.دوباره تغییر کرده

یک پیرهن قرمز که آستین های حریر داشت و روی لباس پر از همون اشک های سه رنگ یا چهار رنگ چه میدونم از همونا بود و یک دامن ساده ی بلند قرمز مشکی

یک آن احساس بدی پیدا کردم حس میکنم اتفاق بدی داره میفته و من باید ازش جلوگیری کنم

آره اون دختر مو آبی و آذر حتما داره برای دختر اتفاقی میفته

من باید چیکار کنم؟

سرمو با دست فشار دادم یاد دریاچه افتادم

کلید چهارم اونجاست

کلید؟کیف کو؟

دور خودم چرخیدم اما چیزی ندیدم

romangram.com | @romangram_com