#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_188
-پس شاهزاده آرسانو نیاوردی؟وانی دوباره شروع به گریه میکنه اگه نیادا
-الانا پیداش میشه
-نیوا…تو واقعا به شاهزاده آرسان اعتماد داری؟اون پیش سیترا و آذر بزرگ میشه باید همچی رو بهش بگیم میدونی که سیترا و آذر فکر جنگن
-آره امروز بهش میگم
تصویر عوض شد دختر آبی پوش و یک زن ناشناس آشنا که هر دو گریه میکردن
-مامان…من نمیخوام برم…مامان
-باید بری عزیز دلم…اینجا امن نیست…
-مـــامــــان
-برو وانیا…برو…
-نه من نمیرم مامان،من میخوام پیش تو باشم،پیش خاله نیتا،خاله نینا،آرسان
-گمشــــــو وانیا…هق هق…از اینجا گمشو…هق هق…ازت متنفرم…هق هق…بـــُـــرو
-مامان!
ناخودآگاه اشکام روی صورتم جاری شدن
یعنی من اون دختر آبی پوشم؟یعنی مادر من اون زن بود؟
نیوا!چه اسم قشنگی
اشکام ادامه دار شد
-من مامانمو میخوام
شدم ی بچه که مامانشو میخواد.
شبنم دستمو میکشید سرم گیج رفت چشمام سیاهی رفت پاهام تحمل وزنمو نداشتن روی زمین افتادم و باز بیهوشی چیزی که این چند وقت همراهه منه…
**********
romangram.com | @romangram_com