#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_187


ی لحظه چشمام سیاهی رفت و تصویریو مقابلم دیدم بچه کوچولویی با لباسی بلند و آبی رنگ که ازش گشاد و بلند بود لبه ی یک کوه ایستاده بود و به جایی نگاه میکرد

این تصویر فقط توی دو سه ثانیه بود و بعد محو شد اما من سر جام ایستادم

-من…من…اون دختر من بودم…

خیلی بی اراده این اسامیو به زبون آوردم-نینا،نیتا،نیوا

شبنم با تعجب ایستاد و گفت-چی میگی؟

-هان؟نمیدونم یهویی به ذهنم اومدن

شبنم تکرار کرد-نینا،نیتا،نیوا…نینا که معلومه کیه اما نیتا و نیوا کین؟چه هم قافیه ام هستن!

هم قافیه؟خواهر؟آره این اسم سه خواهره اما من از کجا میدونم؟

به اسم نیوا احساس خاصی داشتم و با اسم نیتا هم آشنایی دارم انگار این اسمو زیاد شنیدم

تصاویر قفل شده ی توی ذهنم باز شدن و جلوم رژه رفتن…صدا ها توی سرم میپیچید

دختر آبی پوش با سه تا زن که صورتاشون مشخص نبود توی گلزاری نشسته بودن

-وانیا بیا اینور دختر اونجا نقطه ی انتقاله

-اگه میتونی منو بگیر خاله نیتا…

-نیتا چیکار داری بچمو بزار خوش باشه امروز تولدشه

-امروز تولد منه مبارکه مبارکه تولد…آخجون من اومدم پیش مامان تا فردا هم نمیرم

-اِ نیوا انقدر این بچرو لوس نکن میشه یکی کپی نینا و به دردنخور

-هوی بی ادب من خیلیم به درد بخور و خوبم وانی جون تو هم هر کاری دلت میخواد بکن به حرف خاله نیتا هم گوش نده این همش توی قوانین و مقررات سیر میکنه

-نینا این چه حرفیه؟همه ی ما باید به قوانین احترام بزاریم

-وای نیتا یک روز بدون دغدغه دخترم اومده پیشم جان من بیخیال

-چون امروز تولد دختر خوشگلته باشه

romangram.com | @romangram_com