#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_186
ساستا-زودتر بلند شید باید بریم الان میرسن همین موقع صدای دویدن چند نفر بهمون نزدیک شد
به هر زوری بود بلند شدم و در حدی که توان داشتم دویدم
شبنم-پات درد میکنه؟
جوابی بهش ندادم و سعی کردم سرعتمو بیشتر کنم
داشتیم میدویدیم که جلومون یک دسته ی بزرگ زنبور های نسبتا بزرگ وحشی به وجود اومد
ساستا-زنبور های وحشی مرگ بار…هر نیششون میتونه تا قطره ی آخر خونو از بین ببره طی چند دقیقه…
با ترس به عقب برگشتیم که با هیولا ها برخورد کردیم
شبنم-هیولاهای بی رحم که هر ضربه اشون میتونه آدمو بکشه…به سمت چپ و راست نگاه کردیم که فقط درخت بود
یکی از هیولا ها با صدای وحشتناک گفت-درخت های سمی…به هر کدوم که بخورید کم کم تبخیر میشید…جالبه نه؟هاهاها…
با عجز به اطراف نگاه کردم همه جا درخت بود…
ساستا-من ازتون محافظت میکنم…
هیولا ها با صدای وحشتناکی خندیدن و صدای وز وز زنبور های وحشی بیشتر شد…زنبور ها و هیولا ها نزدیک تر میشدن یکی از بزرگترین هیولا ها به سمتم اومد که ساستا سریع با دماغ بزرگش اونو از پا در آورد…نمیدونم چطوری ولی یهو همه هجوم آوردن سمتمون و ساستا هر لحظه برای محافظت ما زخمی تر میشد تا اینکه بال هاش شکست و روی زمین پرت شد
براش ناراحت شدم ولی خب وقتی جونت در خطره عذاب وجدان و ناراحتی معنا نداره و فقط سعی میکنی خودتو نجات بدی و این الان دقیقا وضعیت منه
حتی به شبنم هم توجه نمیکنم و فقط فکر میکنم چطور میشه از دست این زنبور ها که هر لحظه تعدادشون بیشتر میشه فرار کنم با ترس به زنبور وحشی بزرگ قرمز نگاه انداختم حتما اون پادشاه یا شاید ملکه اشونه!
یاد ی ورد افتادم که زن خوش صدا توی اون اتاق چهار رنگ بهم یاد داده بود افتادم -واتا…واتا…واتاریس…
بهم گفته بود باعث یخ زدن و متوقف شدن موجودات میشه اما نمیدونم روی اینا کار میکنه یا نه!
اصلا جادو هایی که من بلدم توی این سرزمین کار میده؟
چند دقیقه گذشت نا امید شدم اما متوجه شدم کم کم زنبور ها ثابت شدن و یخ زدن
شبنم با تعجب نگام کرد اما سریع گوشه ی لباسمو گرفت و به سمتی دوید منم به دنبالش شروع به دویدن کردم
به نفس نفس افتادم ولی شبنم بدون هیچ مشکلی مثل جت میدوید
romangram.com | @romangram_com