#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_185


به جسمم برگشتم که آذرو با خنجر بالای سرم دیدم…

{وانیا}

چشمامو بستم و جیغ زدم-ساستا

چند تا هیولا با هیکلای بزرگ و بد ریخت با گوشای دراز و چشمای درشت و بدون دماغ جلوی روم بودن…

روی زمین نشستم و خودمو به دیواره چسبوندم هیولا ها هی جلوتر میومدن…

چند دقیقه گذشت که ساستا جلوم ظاهر شد اما به همراه شبنم و آنا…

وقتی اونا اومدن هیولا ها غیب شدن

آنا-باید فرار کنی…هر چه زودتر

گرومپ بووم

-صدای چیه؟

-ی دعوای صوری راه انداختیم تا بتونی در بری…همرا ساستا و شبنم به نقطه ی انتقال برو ساستا ازت محافظت میکنه و شبنم همراهیت میکنه

کیف کلید هارو به دستم داد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت-سلام منو برسون به ملکه بگو منو ببخشه چون من خودمم کم تقصیر نداشتم…

ی چیزی مثل علف اما به رنگ آبی بهم داد و گفت-هر وقت به کمک نیاز داشتی…ادامه نداد و چشمامو با دست دیگرش بست و من فقط معلق شدنو حس کردم

چشمامو باز کردم کنار نهر آب بودیم من و ساستا و شبنم…





شبنم-از این طرف

دویدیم به سمت یک جنگل پر از درخت های بلند و تاریک

-آخ

پام روی تکه سنگی رفت و خوردم زمین صورتم نابود شد با این افتادنم

romangram.com | @romangram_com