#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_182


-من؟نینا

تعجب کرد ولی حرفی نزد





همه توی سالن نشسته بودیم

آذر با نگاش داشت منو سر میبرید آخی الان کل چیزی که رشته رو پنبه میکنم کاش وانی زودتر برسه من با وجود این بشر امنیت ندارم…

-من نینام

شاهزاده آرسان و آذر و سیترا و فلورا با بیخیالی نگام کردن ولی بقیه مشتاقانه و با تعجب

-حتما الان میگین تو که تبعید شدی و بعد هم خبر مرگت اومد اما باید بگم من فقط روحم از جسمم جدا بوده و الان به جسمم برگشتم و اومدم چیزایی رو بگم که شنیدنشون خالی از لطف نیست

نفسی گرفتم و ادامه دادم-شاهزاده آرسان نمیخوای کمک کنی؟

آرسان-اگه میخواستم خودم میگفت

م

-حتی اگه به نجات وانیا کمک کنه؟

با خشم نگام کرد و گفت-کجاست؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم-نمیدونم…

ماهان-واضح حرف بزنین تا ما هم بفهمیم

به همه ی افراد نگاه کردم و نگام روی آذر که بین مانیا و فلورا نشسته بود ثابت موند

-آذردخت تو چطور؟نمیخوای حرف بزنی؟

آذر-کلید ها کجاست؟

بدون توجه به فلورا نگاه کردم-تو هم حرفی نمیزنی؟

romangram.com | @romangram_com