#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_181
-من که مثه تو پیر نمیشم
-دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه شقه شقه ات میکنم با سر و صدای ما میترا هم از اتاقش بیرون اومد
-اینجا چه خبر است؟
وایسادم و زدم زیر خنده این میترا هنوز ادبی حرف میزنه
چیترا پس گردنی بهم زد و گفت-تبعیدی در به در تشریف فرما شدن
میترا جلوتر اومد و با دقت نگام کرد
پریدم بغلش و گفتم-منم نینا،نشناختی؟
-نینا؟مگر او نمرده بود
-اه بیخیال میتی میبینین که زندم خب من به استراحت نیاز دارم اتاق منو که خراب نکردین؟
میترا-ما از کجا مطمئن شویم تو نینا هستی و از دشمنان نیستی؟
به چشمای آبیم اشاره کردم و گفتم-این اولین دلیل
نشان مخصوصم که ی گردنبند آبی بود نشون دادم و گفتم-اینم دلیل دوم…کافیه؟
-نه…دشمنان راحت می توانند به اشکال مختلف در بیایند و گردنبند های افراد مرده را شبیه سازی کنند
-وای میترا ول کن این شکاکی هارو اومدم و با دانسته های زیادی اومدم همه رو جمع کنید تا بگم به استراحت نیاز نیس
میترا-باشد به سیترا و آذر دخت و شاهزادگان خبر دهید…اما من هنوز به تو اطمینان ندارم
بیخیال شونه ای بالا انداختم
-به درک
صدای آفتاب اومد-مادر…
-به آفتابه نه یعنی آفتاب
آفتاب با تعجب بهم نگاه کرد-شما؟
romangram.com | @romangram_com