#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_180


به قصر ادقام شده ی ماه و خورشید پا گذاشتم که دو تا سرباز جلومو گرفتن و با هم گفتن-تو اجازه ی ورود نداری…

آخی بالاخره چیترا موفق شد لحن سرباز ها و افراد میترا رو عامیانه کنه

زورگوی کله شق

-برین کنار ببینم من نینام

سربازا با بهت نگام کردن و منم از غفلتشون استفاده و دِ برو که رفتیم

بدون اجازه و بی توجه به سربازا وارد اتاق چیترا شدم روی تخت خوابیده بود

جیغ زدم چیترا و پریدم روش

وای چقدر دلم براش تنگ شده بود

چیترا با عجله چشماشو باز کرد و شمشیر لیزریشو درآورد

زدم تو سرش

-منم دیوونه چرا شمشیر میکشی؟

بهم دست زد و با تعجب گفت-نینا؟

-نه پس لینا…تو چته؟

-تو نمردی؟

-خیلی دلت میخواست مرده باشم؟

-نینا

بغلم کرد و چلپ چلپ ماچم کرد

-تو کجا رفتی تبعیدی در به در؟

-در به در خودتی…قضیه اش طولانیه باید همه جمع باشن تا بگم…ببینمت چقدر پیر شدی؟

بلند شد و افتاد دنبالم با داد گفت-هنوزم همونی تو کی میخوای تغییر کنی؟

romangram.com | @romangram_com