#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_183
بی حرکت با چشمای گُلیش نگام کرد
-سیترا؟تو هم نه؟باشه پس خودم میگم…همونطور که گفتم من نینام دوست قدیمی میترا و چیترا و سیترای واقعی…
چیترا-واقعی؟
-تا آخر حرفام نمیخوام چیزی بپرسین…سیترای واقعی…این سیترایی که اینجاس سیترا نیست و فقط اسمش سیتراس…میترا و چیترا و شاهزاده ماهان شما قسمتی از زندگیتون از ذهنتون پاک شده برای همین از چیزی خبر ندارین…قبل از به دنیا اومدن پریان ویژه بین سه سرزمین و مادرهامون اختلاف افتاد و هرج و مرج راه افتاد، سرزمین ها جدا شدن،ملکه ها کلید ها رو جاهایی مخفی کردن…این وسط سیترای واقعی بیماری لاعلاج گرفت و مرد…مادر سیترا،ملکه سیتا،برای اینکه سلطنتو از دست نده دختری که همسن سیترا بود و اسمش سیترا بود رو به قصر آورد ولی با ازدواج مجددش با یک پری مذکر ویژه شاهزاده آرسانو به دنیا آوردن و خودشون بر اثر شنیدن خبر فوت شوهرشون سکته کردن و مردن…
آرسان بلند شد که بره
-شاهزاده لطفا بشینید…
بهم نگاه تندی کرد و سر جاش نشست…
-اینطور شد که پری ویژه ی مذکر به دنیا اومد
میترا و چیترا و ماهان و آفتاب با بهت به آرسان نگاه کردن
آخی بیچاره ها فکر میکردن پری ویژه مذکر هنوز به دنیا نیومده…
نفس عمیق دیگه ای کشیدم و سعی کردم به نگاه تهدید آمیز آذر توجه نکنم
من مطمئنم وانیا برمیگرده قبل از اینکه من آسیبی ببینم برمیگرده
دوباره حرف زدنو شروع کردم-با به دنیا اومدن شاهزاده،سیترای الکی برای اینکه سلطنتو به دست بگیره گفت شاهزاده بچه ی منه…سه سال بعد پری مونث ویژه به دنیا اومد و با به دنیا اومدن اون اختلافات شدت گرفت…سیترا میخواست همه ی قدرت ها فقط برای اون باشه ولی ملکه ی دنیای خواب ها از پریان ویژه محافظت میکرد و این یعنی قدرت با سیترا نیست…همون روز ها دنیای خواب ها و اشک سه رنگ اتحاد برقرار کردن اون روز ها ملکه ی دنیای خواب ها برای محافظت پریان در سرزمین میترا و چیترا بود که سیترا تصمیم به جنگ گرفت تا همه ی قدرت هارو به دست بگیره…همون روزا سر و کله ی آذر پیدا شد و قدرت آتشو به سیترا داد و در ازاش ازش مقام گرفت…آذر هم فکر نابودی تو سرش بود مخصوصا نابودیه پریان ویژه…سیترا به همه گفت آذر دختر گمشده اونه تا بتونه مقام پرنسسو بهش بده…و جنگ رو با کمک آذر شروع کرد
سکوت کردم تا بتونن تا اینجای ماجرت رو هضم کنن
آرسان-همون موقع ها بود که من تمام حقیقت هارو فهمیدم…ملکه ی دنیای خواب ها پری ویژه ی مونثو یعنی وانیارو ناپدید کرد چون سیترا و آذر نمیتونستن به من آسیب برسونن چون بهم نیاز داشتن و فقط جون وانیا در خطر بود و بعد از ناپدید شدن وانیا خود ملکه هم غیب شد و ذهن بیشتر مردم از این ماجراها پاک شد از جمله ذهن بانو میترا و چیترا…بعد پاک شدن ذهن ها و پیدا نکردن وانیا،سیترا و آذر دست از جنگ کشیدن تا پیدا شدن دوباره ی وانیا و به دست آوردن همه ی کلید ها…
-و اما فلورا…
چیترا اجازه ی حرف بیشتر نداد-نـــَــه؟!…خب پس مادر وانیا کیه؟
-ملکه ی غیب شده
romangram.com | @romangram_com