#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_177
رفتم تو فکر
پس نینا خاله ی منه!پس مامانم کیه؟عجب داستان درهمی شده زندگی منه بدبخت از اولم شانس نداشتم اون از اول زندگیم که اصلا یادم نیست…اون از وسطش که با سر و کله زدن با عمه ها گذشت…اینم از الانش که شدم افسانه و هی پرت میشم تو این سرزمین و اون سرزمین
چرا دیگه زن راهنما و زن خوش صدا نمیان؟چرا دیگه اون اتاق چهار رنگ یا همون دنیای متحدو نمیبینم؟چرا کسی کمکم نمیکنه؟ چرا ماهان و آرسان پیدام نمیکنن؟یعنی انقدر برای همه بی ارزشم؟
نه وانی قضاوت ندونسته نکن شاید اونا هم دارن دنبالت میگردن
آره اونا حتی اگه منم نخوان به کلیدا نیاز دارن
ای وای کلیدا!دو دستی زدم توی سرم
چرا من انقدر خنگم که کیفو تو اتاق آنا جا گذاشتم؟چرا؟خدایا چرا؟مگه من چه گناهی کردم؟
داد زدم-چراااا؟
-چون تو از اول هم اشتباهی بودی.
-چون تو از اول دردسر و بدبختی بودی.
-چون تو باعث شکنجه و مرگ چندین نفر شدی.
-چون تو عزیز دردونه بودی.
-چون تو از اولم نحس بودی.
-چون تو نباید به دنیا میومدی اونوقت ما و همه ی سرزمین های دیگه در آرامش زندگی میکردیم…
با ترس به عقب برگشتم…
************
{سوم شخص}
-ملکه ی پاکی ها اجازه ی ورود میخوان.
-بگو بیان داخل
ملکه ی پاکی ها وارد سالن مجلل قصر دنیای متحد میشود
romangram.com | @romangram_com