#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_176
هر از گاهی صدای چک چک آب،هو هوی باد،صدای خفاش و چیزای دیگه میومد
با دقت به دور و برم نگاه کردم اما بی فایده بود هیچی نمیدیدم
به بالا سرم نگاه کردم که…
-جــــــیـــــــــــــــــــغ
این دیگه چه جونوریه؟
اون حیوون ناشناخته با چشمای درشتش بال زد و نزدیک تر اومد…زبونش در میومد و میرفت تو مثل مار و دماغش عین خرطوم فیل!بدنشم تقریبا مثل زنبور های وحشی بود اما بزرگتر با چشمای درشت قرمز
-درود ملکه…
دیگه سکته رو زدم مگه حشره ها یا حیوونا حرف میزنن؟والا با عجایب این سرزمین لابد حرف میزنن
-ببین با من کاری نداشته باش وگرنه…وگرنه…
موندم چی بگم آخه من اینجا چه دفاعی داشتم؟
-خودتونو اذیت نکنید ملکه…از من نترسید من هیچ گاه به خواهر زاده ی ملکه نینا آسیبی نمیرسونم
نینا؟همون ملکه ی تبعیدی؟این نینا رو از کجا میشناسه؟گفت خواهر زاده؟
-من ساستا هستم…
-ساستا؟
-به معنی بی رحم و ظالم…من جونمو مدیون خاله ی شما هستم و قول داده ام اگر شما را ملاقات کردم تا آخرین قطره ی خونم ازتون محافظت کنم
-خاله ی من؟
-من میرم تا برای آزادیتون کاری کنم…مطمئن باشید خطری تهدیدتون نمیکنه…هر وقت حس کردید چیزی آزارتون میده فقط اسممو صدا بزنید هر کجا باشم به خدمت در میام
-وایسا ببینم تو…
اما ساستا پر کشید و از دیدم مخفی شد
عجب هر کی هم به ما میرسه جواب درست و حسابی نمیده تا بفهمیم کی ایم!
romangram.com | @romangram_com