#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_175
بس مقابلم ایستاد و عصای کوچیکش یهو تغییر اندازه داد و توی شکم من فرود اومد
چون آمادگی نداشتم دو قدم به عقب رفتم بس-توی گستاخ لیاقت مقام پری ویژه رو نداری چه بهتر که نابود بشی…من نمیدونم کی تو رو تربیت کرده که اینقدر بی ادبی
روی تربیتی که شدم خیلی حساس بودم و نمیتونستم بزارم کسی به شعور و شخصیتم توهین کنه
عصای بسو با شدت کنار زدم که روی زمین افتاد
آنا کمکش کرد بلند بشه و با عصبانیت به من نگاه کرد
بس-تاران…
تاران وارد اتاق شد و احترام گذاشت
بس-این دختر نادون و نفهمو به سیاه چاله ی مخصوص ببر و ازش پذیرایی کن…
تاران چشماش برق زد و با خباثت بهم نگاه کرد جلو اومد و قدش یکم بلند تر شد،دستمو خیلی سفت گرفت و کشید،قدرتش خیلی زیاد بود نمیتونستم مخالفتی بکنم
انقدر منو کشید تا به جای مورد نظرش رسید با تعجب به چاه رو به روم نگاه کردم
-این چیه؟
تاران جوابی نداد و فقط دستمو ول کرد
علامتی با دستاش داد و در یک چشم بهم زدن من توی چاه پرت شدم
دست چند کوتوله بود که منو به داخل چاه پرت کرد
چاه زیاد عمیق نبود شایدم من عمقشو حس نکردم
روی زمین خشکی با کمر فرود اومدم
-آخ…
بزور روی زمین نشستم
خیلی تاریک بود و چیزی معلوم نبود
romangram.com | @romangram_com