#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_173


آنا-خوشحالم…میتونی بری شبنم

-جناب بس بزرگ گفتند شما و ملکه وانیا به حضورشون برید

آنا-باشه…

شبنم-خدانگهدار…

از اتاق ییرون رفت

آنا-اگه حالت خوبه بریم پیش بس بزرگ…

خیلی دلم میخواد این بس بزرگو ببینم

-من حالم خوبه بریم…

لبخندی زد و خودش جلو افتاد…

دریو زد و وارد شد…

مرد کوتاه قدی حتی از شبنمم کوتاه تر روی صندلی کوچک و باشکوهی نشسته بود…

آنا-سلام بس بزرگ

مرد-آنا تو هنوز منو به عنوان پدرت نمیدونی؟

آنا-این چه حرفیه؟شما برای من از پدر هم بالاترید

ی لحظه خندم گرفت از صفت جناب بس…بس بزرگ…هه این که نصف منم نیست…

بس-سلام بر پری ویژه…حالتون خوب شد؟

همه ی اینا رو به تمسخر میگفت

ترجیح دادم سکوت کنم به هرحال من الان تو سرزمین اونام و اگه چیزی بگم کسی ازم طرفداری و محافظت نمیکنه…

بس با تمسخر-ببخشید که با تخت طلا نیاوردیمتون

چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم

romangram.com | @romangram_com