#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_171


من آرایشم جنس دلتنگیه

نمیشه غمو از لباسام شست

باید گردگیری شه رویای من

چقدر تلخه این انتخاب درست

من هرچی که میخوام جاش خالیه

همش خیره موندم به این پنجره

خودم رو فراموش کردم ولی

محاله که قولاتو یادم بره…

(بی منطق،دیانا)

با این صدای نرم نمیشد از جای گرم و نرمی که بودم دل بکنم اما با یاد اینکه چی شد و من نفسم گرفت و چشمام بسته شد به سرعت روی تختی که روش بودم نشستم…به اطرافم نگاه کردم

اینجا کجاست؟

چه اتاق قشنگی…نگام به دختر ریزه میزه کوتاه قدی افتاد که رو به روی پیانویی هم اندازه ی خودش ایستاده بود

صورتش پشت به من بود اما از لرزش شونه هاش میشد فهمید داره گریه میکنه…گریه ای بی صدا که هزار برابر از گریه های زجه دار تلخ تره…





تنم کوفته بود

با صدای خش داری که خودم ازش تعجب کردم گفتم-خانم…

دختر بدون برگشتن گفت-بهوش اومدی؟

آروم به سمتم برگشت و لبخند تلخی زد،چهره اش جذابیت خاصی داشت و چشمای پسته ایش خیلی تو چشم بود…

به سمتم اومد و احترام گذاشت چشمام گرد شد این کیه دیگه

romangram.com | @romangram_com