#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_168


تاران-پدر ما رو سخت شکنجه میدادن…پرنسس به ما گفت کمکمون میکنه و شکنجه هارو کمتر کردن و به پدرم آرامش دادن و ما برای جبران زحمات ایشون به دنبال پریان ویژه گشتیم،ایشون به ما گفتن لازم به این کار نیست اما ما دوست داشتیم به ایشون کمک کنیم و قول کیف کلید ها هم به ایشون دادیم و الان یکی از پریان ویژه خودشون پرت شدن تو سرزمین ما البته به همراه کیف…خوش اومدی ملکه وانیا بالاخره پیدات شد…از لحن ترسناکش تنم به لرزه دراومد این خانواده میخوان با من چیکار کنن؟

-من توی سرزمین ها نبودم و هیچ دخالتی توی هیچ کاری نداشتم و ندارم پس من هیچ تقصیری ندارم

ساغر-اتفاقا همه ی تقصیر ها گردن توئه،تو باعث شدی پرنسس ما اذیت بشه،غیب شدن تو باعث شد پدر ما به زندان بیفته…تو مسبب همه ی اتفاقات و سختی هایی که برای ما پیش اومده هستی…ازت متنفرم ملکه…متنفرم از همه ی پریان ویژه به خصوص تو…





بی اراده داد کشیدم-من از هیچی خبر ندارم شما نباید اینطور با من حرف بزنید من بی خبر از همه جا اومدم توی سرزمین های شما ساغر لیوانی به دستم داد و با تمسخر گفت-حرص نخور ملکه صدات میگیره…لیوانو گرفتم و بدون توجه به مایع داخلش سر کشیدم اصلا هم شک نکردم به چیزی که داخل این لیوانه…

-من نمیخواستم بیام من ناخواسته اومدم…لعنت به اون اشک سه رنگی که منو به سرزمین میترا کشوند لعنت به…

نفسم گرفت و نمیتونستم نفس بکشم راه تنفسیم بسته شده بود دستمو روی گلوم گذاشتم چشمام روی هم میرفت و اطرافم سیاه میشد و من توان هیچ کاری نداشتم فقط لحظه ی آخر قیافه ی نگران شبنمو دیدم که به من زل زده بود…

هه برای چی نگرانه؟برای منی که فکر میکنن مسبب بدبختیاشون بودم؟

چشمام بسته شد

چه خوب کاش دیگه باز نشه یا باز بشه و ببینم همه ی اینا ی کابوس بوده…اما سرنوشت من در این سرزمین های عجیب و غریب رقم خورده…

*********

{سوم شخص}

همه در فکر بودند که صدای زن راهنما در اتاق پیچید

-خواهر درخواستی ازت دارم

-چه درخواستی؟

-من…من میخوام به سرزمین برگردم میخوام…از اینجا برم

ملکه با بهت بلند میشود

-چی میگی؟چرا؟مگه تو…

-روح من آزاد شده و میتونم به جسمم برگردم…میخوام برم تا بعضی از حقایقو روشن کنم

romangram.com | @romangram_com