#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_167
-ادامه اش؟
-من تا همینجا میتونم بگم
-من چیزی نفهمیدم و ارتباط پدرتم با این داستان درهمی که گفتی نمیدونم…
-پدر من برگزیده شد تا یکی از پریان ویژه رو بیاره اما اون پری…(حرفشو خورد)اما نتونست و تا پیدا شدن یکی از اون پریا در زندانه و تا دوسال دیگه اگه پری به قصر برده نشه کشته میشه
-و اون پریان؟
آروم گفت-ملکه وانیا و شاهزاده آرسان…
خشکم زد نمیتونستم این داستارو باور کنم…
-اینا واقعی نیست…
صدای پر نفرتی از پشت سرم اومد-دقیقا چی واقعی نیست؟چند سال بدون پدر زندگی کردن ما و خوش گذرونی شما و شاهزاده؟
برگشتم سمت صدا…تاران و ساغر با پوزخندهایی عمیق و چشمایی پرنفرت…
آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم-من اصلا از این ماجرا های درهمی که میگید خبر ندارم
ساغر یکی از ابروهاشو بالا برد و گفت-پس میخوای بشنوی آره؟شبنم بیرون
شبنم-نه من نمیرم شما نباید…
تاران حرفشو قطع کرد-تو حق دخالت نداری برو بیرون
شبنم-اما من اونو پیدا کردم و شما حق ندارین اذیتش کنین اون مهمونه مائه و پدر گفته بود که باید با مهمون خوب رفتار کرد
تاران با اخم وحشتناکی گفت-بیرون شبنم برو به کارت برس
شبنم نگاه دیگه ای بهم انداخت و بیرون رفت
ساغر و تاران روی صندلی ها نشستن
تاران-تا نیمی از ماجرا رو شبنم گفت و اما ادامه اش…دنیای متحد پرنسس کوتوله رو بیرون انداخت و ایشون تصادفی به سرزمین ما اومدن…خدای کوتوله ها،جناب بس،پرنسسو به عنوان دختر خونده برگزیده ان و پرنسس کمک زیادی با قدرت هاشون به ما کردن…جناب بس به پرنسس علاقه ی زیادی پیدا کردن…اون موقع ها وضعیت ما اصلا خوب نبود…جناب بس برای گرفتن انتقام به افرادی نیاز داشت و در ازای کاری که ازشون میخواست بهشون پول میداد…پدر من برای راحتی ما قبول کرد که یکی از پریان ویژه رو بیاره…ملکه وانیا اون پری بود…اما همون سال به طرز عجیب و نامعلومی ملکه وانیا غیب شدن…
ساغر ادامه داد-پدر ما زندانی شد…مدت زمانی به ما دادن و گفتن اگه تا این مدت زمان یکی از پریانو به قصر نیارین پدرتون کشته میشه…من و تاران توی قصر مشغول به کار شدیم و التماس کردین تا پدرمونو آزاد کنن اما حرف اونا همین بود…الان دو سال از اون وقت باقی مونده و ملکه وانیا خودشون به اینجا تشریف فرما شدن…لبخند مرموزی زد و ساکت شد
romangram.com | @romangram_com