#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_165


تشکر آرومی کردم و خواستم لیوانو از دست ساغر بگیرم اما با صدای جیغ شبنم ساغر لیوانو کشید و توی سینک ظرفشویی خالی کرد

با تعجب به ساغر نگاه کردم که لبخند کجی زد و گفت ببخشید و سریع از آشپزخونه بیرون رفت…

چی شد؟

شبنم وارد آشپزخونه شد

شبنم-اِ تو اینجایی؟خوبی؟بهتری؟چشمش به میز افتاد و سریع سه تا از لقمه هارو برداشت و با ولع شروع به خوردن کرد

-مگه که ی مهمون بیاد و ما غذای خوب بخوریم…

با خنده بهش نگاه کردم اصلا تو باورم نمیگنجید بیست و سه سالش باشه مثل بچه های پنج شش ساله رفتار میکرد و قد کوتاه و صورت بچگونه اش هم باعث میشد فکر کنی بچه اس

-بخور،ننم فقط سالی یبار از این لطفا میکنه و لقمه پیچ درست میکنه…

پس اسم غذا لقمه پیچه!

-تو چقدر انرژی داری بچه!

-بچه عمته دوسال ازت بزرگترم…نه پس میخوای عین تو ی هفته دراز به دراز مثل جنازه بغل نهر بیفتم و رنگم مثل میت باشه آدم باید پر انرژی باشه که توپ و تانکم تکونش نده

صدای پسری از پشت سرم اومد-الان این شبنم نمونه ی بارزی از تانکه…

شبنم-شــایـــان…

شایان جلو اومد و دو تا از لقمه هارو برداشت با اجازه ای گفت و سریع در رفت…

چند ثانیه بعد تبسم با اون لبخندش که از اول داشت وارد آشپزخونه شد واقعا مثل اسمشه تبسم(به معنی لبخند)

تبسم-اوه مامان چه کرده…

اون هم دو لقمه برداشت و رفت

به ظرف نگاه کردم خالی شده بود

شبنم با خنده گفت-تعجب نکن ما غارتگر نیستیم فقط فکر کنم فامیلی دوری باهاشون داشته باشیم البته هر وقت اینو به مامان میگم با لنگه کفش مواجه میشم نمیدونم چرا تو میدونی؟

خندیدم و چیزی نگفتم هنوزم تو شک کاری که ساغر کرده بود بودم آخه چرا لیوانو خالی کرد؟چه دلیلی داشت اول تعارف کنه و بعد…نمیدونم چرا حس میکنم ساغر و تاران نسبت به بقیه افراد این خونه مشکوک تر و مرموزن…

romangram.com | @romangram_com