#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_164
از جا پرید و به من نگاه کرد
-ببخشید نمیخواستم بترسونمت
-نه مشکلی نیست مامان گفت میای من حواسم نبود…بیا یکم غذا بخور
به میز کوچک نگاه کردم…لقمه های کوچکی که با چیزی مثل تره گره شده بودن و داخلشون معلوم نبود و چند لیوان کوچک نوشیدنی
با دیدن این میز تازه فهمیدم من یک هفته بیهوش بودم و چیزی نخوردم و الان فهمیدم چقدر گرسنه ام
روی زمین نشستم چون صندلی ها اندازه من نبود
-بخور خوشمزه است
به دور و بر میز نگاه کردم اما قاشق و چنگال یا حتی کارد ندیدم حتی چیزی شبیه بهشون نبود
دستمو سمت لقمه ها بردم اما وسط راه دستمو کشیدم
مردد شدم آخه من آداب و رسوم کوتوله هارو نمیدونستم و میترسیدم کاری که میکنم براشون خوش آیند نباشه و ناراحت بشن
ناچار از ساغر پرسیدم-ببخشید شما چطور غذا رو میخورید؟
اول با تعجب نگام کرد اما سریع لبخندی زد و گفت-هر طور راحتی بخور عزیزم برای ما فرق نداره
با خوشحالی به لقمه ها نگاه کردم
یکیشونو برداشتم و با مکث گاز کوچکی زدم
مزش فوق العاده بود نمیشد تشخیص داد شبیه چیه اما عالی بود
به لقمه باز شده نگاه کردم چیزی مثل پنیر به علاوه خورده ریزهایی چند رنگ داخلش بود
گاز دیگری زدم و با اشتها سه تا لقمه خوردم…
تازه یادم افتاد من تو خونه ی کوتوله هام و با خجالت سرمو پایین انداختم که لیوانی کوچک جلوم گرفته شد…
داخل لیوان مایع سبز رنگی بود و ته لیوان پودر سفید و سیاهی پخش شده بود…
-بهترین و خوش مزه ترین نوشیدنی سرزمین مائه از خوردنش پشیمون نمیشی…
romangram.com | @romangram_com