#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_163
گوی سومو برداشتم…حروف این یکی خیلی بیشتر درهم و ناخوانا بود من فقط یک سین تونستم تشخیص بدم
گوی رو به چشمام نزدیک کردم اما با صدای در سریع توی کیف گذاشتمش و روی کلید ها آرسانیا رو زدم که دکمه ها غیب شدن
نتونستم در این باره کنجکاوی کنم چون صدای هما خانم اومد
-وانیا جان بیداری؟
بلند شدم و بی توجه به اینکه آدم تازه از خواب بیدار شده شلخته اس درو باز کردم
-جانم هما خانم؟
-چقدر رنگت پریده…بیا برو ی چیزی بخور عزیزم
-ممنون هما خانم شما برید من میام
-چیزی لازم نداری؟
-نه ممنون شما بفرمایید
هما خانم رفت…
به سمت آینه رفتم و لباسمو مرتب کردم
دوباره چشمم به چشمام افتاد…توی آینه به رنگ آبی در اومده بودن
شونه امو بالا انداختم و گفتم-شاید خاصیت این سرزمینه
از در خارج شدم که با تاران برخورد کردم
-سلام
-سلام
وارد اتاقی شد و منم به سمت جایی که فکر میکردم آشپزخونه اس رفتم
ساغر توی آشپزخونه نشسته بود و توی فکر بود
-سلام
romangram.com | @romangram_com