#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_162


سعی کردم نشون بدم من خوابم و نمیدونم تا چه حد موفق شدم

احساس کردم کسی کنارمه این رو از بوی عطر تلخش فهمیدم عطرش بینهایت تلخ بود…

دستی سرد روی پیشونی گرمم نشست و بعد چند ثانیه برداشته شد…

صدای در اتاق نشون از بیرون رفتن اون فرد بود…

چشمامو با تعجب باز کردم یعنی کی بود؟شاید شبنم بوده میخواسته از حالم با خبر بشه…

بلند شدم و کیفو برداشتم…بازش کردم و به گوی ها یا همون کلید ها چشم دوختم…تا جایی که من یادمه کلیدا دو تا بود اما الان این گوی آتشین هم بهشون اضافه شده…

خیالم کمی از بابت آذر و ملکه سیترا مطمئن بود چون اونا بدون کلیدا نمیتونستن کاری از پیش ببرن اما برای آرسان و ماهان نگران بودم…یعنی اونا هم تو سرزمین دیگه این؟شاید هم منو تنها گذاشتن و خودشون برگشتن…اما…بدون کلیدا؟اونا همشون در به در دنبال کلیدان پس این نظریه رد میشه…

از افکار مختلفی که توی مغزم رژه میرفتن سر درد گرفتم…دلم میخواست با زن نرم صدا یا حداقل زن راهنما صحبت کنم اما حیف که نمیشد یا حداقل من نمیدونستم چه شکلی باهاشون ارتباط برقرار کنم…

کیفو بستم…متوجه قفل رمزی روی در کیف شدم چرا تا حالا متوجه این قفل رمزی نشده بودم؟اصلا قبلا همچنین چیزی روش بود؟

نگاهی به قفل رمزی کردم دکمه هاش عدد نبود بعضی از حروف الفبا بود حتی حروف الفباش هم کامل نبود

به حروف نگاه کردم و ناخودآگاه شروع به زدن دکمه ها کردم

آ ر س ا ن ی ا = آرسانیا

انگار دستم در اختیار من نبود و به فرمان مغزم روی حروف فرود می اومد و من هیچ دخالتی نداشتم…

صدای تیک تیکی اومد و بعد کیف باز شد…اما…





اما ایندفعه کلید ها مثل دیوار های توی خوابم به رنگی خالص در اومده بودن و چیزی هم روی هر کدوم نوشته شده بود

گوی زردو برداشتم و با ریز کردن چشمام سعی کردم اون حروف درهمو بخونم…

نوشته شده بود ریتا…یعنی اسم مادر میترا

دومین گوی که به رنگ خالص مشکی دراومده بود برداشتم…چیتا…اینم که اسم مادر چیترائه

romangram.com | @romangram_com