#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_161


داخل راهروی کوچکی شد و دریو باز کرد…

-این اتاق منه ببخشید یکم کوچیکه

-همینم غنیمته…ممنون

-خواهش برو استراحت کن تا منم برم ی چیزی درس کنم

-زحمت دادم

-لوس ننر این حرفا چیه؟برو تو

شبنم رفت و منم کمی کج شدم تا از در اتاق رد بشم…

به اتاق نگاه کردم…تخت کوچیک و ی کمد که روی درش آیینه بود و فرشی کوچک به رنگ سبز

روی زمین دراز کشیدم چون تخت کوچیک بود…

فکر کن وانی…چطور اومدی اینجا؟فقط افتادن مردی و سیاهی یادم میومد…چرا زن راهنما نمیاد کمکم؟شاید باید بخوابم

چشمامو بستم…

چند دقیقه گذشت اما خوابم نمیبرد

صدای پچ پچ ضعیفی از بیرون به گوشم خورد…

با احتیاط رفتم سمت در و سعی کردم چیزی بفهمم

پسری میگفت-مطمئنی؟؟یعنی باید به………… ……(نفهمیدم)بدیم؟

صدای دخترونه ای اومد-آره…نشونه هاو کیفشو ندیدی؟

با تعجب به در بسته نگاه کردم

نشونه ها؟کیف؟اینا دارن چی میگن؟درباره ی من حرف میزنن؟

صدای در اتاقی اومد و بعد دو تقه به در اتاقم خورد…سریع خودمو عقب کشیدم و روی زمین خوابیدم…اون طرف هم وقتی دید جواب ندادم بیخیال شد و رفت…

بعد چند دقیقه دوباره تقه ای به در خورد…چشمامو بستم و گفتم خودش بیخیال میشه و میره اما بعد چند ثانیه صدای در که نشون از باز شدنش بود اومد…

romangram.com | @romangram_com