#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_159
-میشه بگی داری منو کجا میبری؟
-خونه نَنَم یا همون باکلاسش خانه ی مادرم
خندیدم…خوبه حداقل تو این موقعیت با شبنم آشنا شدم تا منو یکم از افکار منفیم دور کنه…
-شبنم به نظرت من چطوری اومدم اینجا؟
-با پاهات
-من دارم جدی صحبت میکنم
-آخه من از کجا بدونم تو چطوری اومدی؟
بیچاره راست میگفت…اما چرا من هیچ خوابی درباره ی این اتفاق ندیدم…یعنی چی؟من که اتفاقای بد رو میدیدم اما ایندفعه نه دزدیده شدن کیف و این پرت شدن یهویی تو سرزمین دیگه رو ندیدم؟
-رسیدیم
با حواس پرتی گفتم-هان؟
-خونمونه
به رو به رو نگاه کردم ی کلبه چوبی کوچک که دورش حصاری چوبی کشیده شده بود
-بیا بریم نترس توش بزرگتره جات میشه
دنبال شبنم راه افتادم و وارد کلبه شدیم
شبنم داد زد-آباجیا…داداشیا…ننه
چیزی با سرعت خورد توی سرش دقت که کردم یک جفت دمپایی بود
صدای دختری توی خونه پیچید-ای زهر مارو آباجی تو کی میخوای آدم شی شبنم؟با این طرز حرف زدنت
شبنم دوباره داد زد-مهمون داریم
در چهارتا اتاق دور تا دور کلبه همزمان باز شد و دو تا دختر و دو تا پسر شکل هم و اندازه ی شبنم بیرون اومدن
همزمان گفتن-سلام…خوبین؟
romangram.com | @romangram_com