#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_158
-آب بیاری؟از زیر گلا؟
-نه پس میخواستی بپرم تو آب و آب بیارم…آب…وای بدبخت شدم سطل آبو جا گذاشتم
راهی که رفته بودیمو شروع به دویدن کرد و به سمت نهر رفت…هفت هشت قدم بیشتر نرفته بودیم اما با قدم های من با قدم های شبنم که حساب کنیم چیزی حدود سی چهل قدم اومده بودیم…با چند قدم بزرگ خودمو به شبنم رسوندم دو تا سطل متوسط رو به کوچک پر از آب دستش بود و بزور ولی تند راه میومد…برعکس قد کوتاهش خیلی فرزه…خم شدم و یکی از سطل هارو ازش گرفتم که با تعجب نگام کرد
-کمک نمیخوای؟
لبخند همیشگیشو زد و گفت-من که از خدامه اگه اون دستت خالی بود این یکیم میدادم تو بیاری
-خیلی پررویی
-میدونم…
با سرخوشی شروع به رفتن کرد…سطل برای من خیلی سبک بود…راحت خودمو به شبنم رسوندم
-تو آخرم نگقتی از کجا اومدیا!
-خب من توی چند تا سرزمین بودم مثلا سرزمین میترا و چیترا ولی قبل از اینجا توی ایران بودم…سیاره زمین…
-چه جالب من همیشه دلم میخواست زمینو ببینم اما نَنَم نمیزاره از سرزمین دور بشم…
-نَنَت؟
-بابا باکلاس همون مادر شما
-تو چرا اینقدر شادی و زود صمیمی میشی؟
-به تو مربوط نی…
خندید و قدماشو تند تر کرد اما من سرجام میخکوب شدم…به تو مربوط نی…این جمله ای بود که آرسان در برابر من بکار میبرد…یعنی الان کجاس؟نکنه بلایی سرش اومده؟
اشک توی چشمام جمع شد اما سریع پسشون زدم هم اشکمو هم افکارمو…سعی کردم بیخیال بشم…مثل همیشه…تا حالا که اتفاقی نیافتاده و گیر فرد بدی نیافتادم خدا عاقبت منو بخیر کنه
دوباره شروع به رفتن کردم و سریع به شبنم رسیدم
-شبنم…
-بله؟
romangram.com | @romangram_com