#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_157


-اهه…شبنم تو قضیه این قطراتو میدونی؟

شبنم از شدت خنده روی گلا پهن شد

-ها چیه؟چرا میخندی؟





-وای خدایا خیلی باحال بود…خب راستش باید بگم من شبنمم

-مگه من گفتم نیستی؟

-نه یعنی من شبنمم…همون شبنمی که روی برگ و گل ها میشینه

-یعنی اونوقت تا حالا تو منو سرکار گذاشته بودی؟

-آره دیگه…حالا بیخیال بیا بریم زیادی اینجا موندیم

کیفو برداشتم و دنبالش راه افتادم…من خودم همه رو سرکار میزاشتم حالا ی نیم وجبی منو سر کار گذاشته…این یکی واقعا فکر کنم نصفش زیر زمینه

-الان داری فکر میکنی من نصفم زیر زمینه؟

با تعجب پرسیدم-ذهنم میخونی؟

-نه…از بسکه همه بهم گفتن حدس زدم تو هم این نظرو داشته باشی…با من راحت باش و حرفاتو بزن از من بهتر بین کوتوله ها نیست…

-حالا که گفتی حرفامو راحت بزنم باید بگم خیلی خودشیفته ای

-تو که قبلشم راحت بودی دیگه فکر کنم از فرط راحتی از بین بری…آره اینم همه بهم گفتن ولی واقعیته که من برترینم

-تو منو از کجا پیدا کردی؟

-مثل همیشه اومده بودم کنار نهر تا آب ببرم که تو رو دیدم…آبو بردم و برگشتم تا بفهمم تو کی ای!آخه قدت به کوتوله ها نمیخورد…خلاصه بگم اومدم صدات زدم که فهمیدم بیهوشی خواستم ببرمت خونه اما زورم نمیرسید و خانواده ی منم دست تنبلو از پشت بستن هر کدوم ی بهونه آوردن و منم هر روز میومدم نهر و بهت سر میزدم تا امروز بعد یک هفته به هوش اومدی

-یک هفته؟باورم نمیشه…راستی تو زیر گلا چیکار میکردی؟چرا یهو تغییر اندازه دادی؟

-من رفته بودم آب بیارم دیگه…تغییر اندازه یکی از قدرت های ما کوتوله هاس که در هر کسی فرق داره…

romangram.com | @romangram_com