#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_156
با این لحن شیطون و لبخند بانمکش ترسم ریخت و روبه روش نشستم…طبق عادت همیشگیم سریع صمیمی شدم…
-خودمم نمیدونم
-وا نمیدونی؟حالا بیخیال اسمت چیه؟
-مگه تو گفتی که منم بگم؟
-چقدر گیری تو!من شبنمم
-چه اسم قشنگی!منم وانیام
-چ…چی؟وا…وانیا؟
مشکوک پرسیدم-آره…چطور مگه؟
بزورلبخند کج و کوله ای زد وگفت-هی…هیچی!
-نگفتی چرا اینقدر کوچیکی؟
-خب اینجا سرزمین کوتوله هاس…مگه نمیدونستی؟اصلا اینجا چیکار میکنی؟
-خودمم نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده…تو میدونی چطوری میشه برگشت؟
به حالت عادی خندونش برگشت و گفت-کجا؟
-میترا…سرزمین میترا
-بانو میترا؟الهه ی مهر و آفتاب؟
-آره آره تو میدونی؟
-من؟نه نه من چیزی نمیدونم…چند سالته؟
-میپیچونی؟باشه میخوای نگی نگو…بیست و یک سالمه
-منم بیست و سه…دو سال ازت بزرگترما حواست باشه…
سرمو به سمت نهر آب چرخوندم و خواستم سوالی بپرسم که دوباره قطره آبی روی صورتم نشست
romangram.com | @romangram_com