#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_153
-تو…تو…!
-آره دیدی که جادوگرم پس بدون حرف اضافه منو آزاد کن
-آزادت کنم که ی بلایی سر من بیاری؟نکنه الان هم توی بدن من چیزیه که منو میکشه
-وای خدا این کیه من گیرش افتادم؟آقا بیا منو باز کن من گورمو گم کنم…چه غلطی کردم گفتم من تنها میاما
-م…مگه چند نفرین؟نکنه اونا هم اینجا رو تسخیر کردن شایدم نفرین کردن…
-نه به خدا نه…تو واقعا دزدی؟نه آخه دزد به این شاسکولی؟
-هو درست صحبت کن من ازت نمیترسم
-از فاصله گرفتنت مشخصه…
-احتیاط شرط عقله…تو این کیفت…چیه؟
-اگه بفهمی که سر به دارالمجانین میزاری البته نمیدونم چطور تا الان آزاد میچرخی
-خیلی داری پررو میشی…یالا کیفو باز کن…فقط اگه بلایی سرم بیاری من میدونم و تو
-با دندون کیفو باز کنم؟
اومد و خیلی با احتیاط دستامو باز کرد…آخیش راحت شدم…
دستامو ماساژ دادم
-هوی چیکار میکنی؟
-آپولو هوا میکنم،دارم دستامو ماساژ میدم دیگه
-نه هیچ کار اضافی نکن ممکنه جادو باشه
با کف دست زدم روی پیشونیم من اگه به دست افراد سرزمین میترا و چیترا دیوونه نشدم به دست این دزده حتما میشم…
-حالا چه گیری به این کیف داری؟
-حتما چیز مهمیه که تو تنها پاشدی اومدی دنبالش
romangram.com | @romangram_com