#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_152


-اِ…بچه کوجای ایقدر زرنگی؟مطمئنم پاتو از اینجا بیرون بزاری پلیسا عین مور و ملخ میریزن اینجا

-به جان مادرم نه

-از کجا معلوم تا همین الان محاصره نشده باشم؟

-تو فیلم زیاد میبینی؟

-دقیقا…

خدایا گیر چه دزد اسکلی هم افتادیم به کل بالا خونه اشو داده اجاره

سعی کردم بترسونمش

-ببین آقا من ساحرم میتونم همین الان بکشمت پس منو آزاد کن…

زد زیر خنده-خیلی جکی!ایستگاه گرفتی آبجی؟جادوگر؟تو ی فسقلی؟

دوباره زد زیر خنده

-حالا تو این کیفه چی هس؟

به کیف نگاه کردم ی لحظه احساس کردم نور زیادی ازش بیرون اومد اما سریع قطع شد

-تو اگه منو آزاد کنی و کیفمو بدی هر چقدر بخوای بهت میدم

-بشین سر جات بچه تو پولت کجا بود؟خانم ساحر…

-میخوای بهت نشون بدم جادوگرم

-آره چجوری؟

-اون لیوانتو از جاش بلند میکنم بدون تماس دست

-خب بکن

روی لیوان تمرکز کردم و وردو خوندم لیوان از جا کنده شد و رفت طرف در…لیوانو سر جاش برگردوندم

دزده با تعجب به لیوان نگاه کرد و از جاش پرید

romangram.com | @romangram_com