#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_151
بلند شدم و راه افتادم به سمت خروجی باغ که وسط راه صندوقچه از دستم افتاد…خم شدم برش دارم که درش خود به خود باز شد و گوی بیرون اومد و وقتی روی هوا اومد اونم غیب شد
چشمام گرد شد و ترسم بیشتر شد که ضربه ای به سرم خورد و بیهوش روی زمین افتادم…
**********
{وانیا}
دست و پا زدم و صدا های نامفهومی از زیر چسب روی دهنم در آوردم
-اه دو دقیقه خفه خون بگیر این املت بچسبه…گشنته؟
اعصابم خورد شد این دزده خیلی چرت و پرت میگه اما هنوز متعجبم آرسان گفت چهار نفرن اما این یکیه…جالبه
سعی کردم پیغامی به آرسان بفرستم اما هر چی صبر کردم جوابی نیومد این بار توی ذهنم با ماهان تماس گرفتم اما اونم جواب نداد
-ریلکس میکنی؟
من ی بلایی سر این دزده میارم نگین نگفت اصوات نامفهومیو در آوردم
-اهه دهنتو باز کنم اینطور نمیکنی؟
سرمو تند تند بالا پایین کردم این چسب رو اعصابم بود
-جیغ نزنیا
بی حوصله سرمو تکون دادم
اومد جلو و گوشه چسبو گرفت و کشید…
-آخ تو روحت نمیتونستی آروم تر جداش کنی؟
-نه اونطوری کیف نمیداد
-ببین بزار من با کیفم برم
romangram.com | @romangram_com