#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_150
{ماهان}
نگرانم هم برای وانیا هم برای اینکه معلوم نیست تو این باغ متروکه چه بلایی سرم میاد حماقت محض کردم که به ی آتشین اونم شاهزاده اشون اعتماد کردم اما دیگه کاری از دستم بر نمیاد این راهیه که اومدم باید تا آخرش برم…
-اونجا رو ببین
به جای مورد نظرش نگاه کردم دو تا تکه چوب بود که توی زمین فرو رفته بود
-خب،چیه؟
-سه قدم جلوتر از این دو تکه کلید وجود داره
-تو چرا همه ی اطلاعاتو داری؟نکنه سر کلید دوم هم مکان دقیقو میدونستی و از عمد به وانیا نگفتی تا آسیب ببینه
-خفه شو ماهان قرار شد این ی بار مثل دو تا دشمن نباشیم در ضمن من هر غلطی بکنم نمیزارم به وانیا آسیب برسه خودتم میدونی پس حرف بیخود نزن…بریم
خودش راه افتاد و منم اجبارا دنبالش…
از کودکیم بهش حسودیم میشد همیشه همه چیز داشت قدرت،شهرت،جذابیت و از همه مهمتر دلِ وانیا رو داشت چیزی که من آرزوشو داشتم و دارم…با هم دوست بودیم اما از وقتی وانیا جذبش شد باهاش قهر کردم چقدر بچه و ساده بودم که یکم سیاست نداشتم…
-هو حواست کجاست؟وایسا اینجاست
ایستادم و به زمین نگاه کردم،چیز خاصی نبود که بهش شک کنم
آرسان چند وردو قاطی میکرد و میخوند…بعد چند دقیقه خاک ها به سمت بالا اومدن و خودشون اونطرف تر پرت شدن
صندوقچه ای توی خاک ها بود…آرسان برداشتش که سایه ایو پشت سرش دیدم
-آرسان پشت سرت…
قبل از اینکه برگرده روی زمین پرت شد و در صدم ثانیه غیب شد…
آماده ی حمله شدم ولی اون سایه هم سریع غیب شد…
با احتیاط صندوقچه رو برداشتم اما هیچ اتفاقی نیفتاد…درشو باز کردم…داخلش ی گوی پر از آتش بود…کلید سوم…
به گوی دست نزدم چون همینطوری گرماشو حس میکردم اگه بهش دست میزدم که دیگه جزغاله میشدم…
هیچ کس اینجا نبود…دلم شور زد هم برای وانیا هم برای آرسان…با اینکه باهاش خوب نبودم اما اون ی زمانی بهترین دوستم و مثل برادرم بود…
romangram.com | @romangram_com