#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_149
ماهان-هر وقت کمک خواستی ورد رو بخون و پیامو توی ذهنت بگو…وانیا مواظب باشیا
-اه ماهان صدبار گفتی صد بار جواب گرفتی مواظبم مواظبم
ماهان-دست خودم نیست نگرانم
-میدونی یاد چی افتادم؟قبلنا هر وقت میخواستم تنها برم جایی مامانم دقیقا عین تو صد بار میگفت مواظب باش…مواظب باش
آرسان-بهتره بریم…همچی آماده اس؟
ماهان-آره
آرسان-خوبه…وانیا…
همونطور که با چراغ قوه ور میرفتم هومی گفتم
آرسان-مواظب خودت باش…
بالاخره نگاهمو از چراغ قوه گرفتمو به چشمای سرمه ایش دوختم…در صدم ثانیه دیگه جلوم نبودن…خدایا نگهدارشون باش
چشمامو بستم و طبق چیزی که آرسان گفته بود عمل کردم با احساس سرما چشمامو باز کردم…هیچی معلوم نبود تاریک تاریک دستمو روی دکمه ی روشن چراغ قوه ی کوچیکم گذاشتم و روشنش کردم یکم دیدم بهتر شد…راه افتادم از اطراف صدای زوزه ی گرگ،پارس سگ،گربه و حیوونای دیگه میومد
اوه اوه چه همه ماشین.حالا من بین این همه از کجا ماشین خودمونو پیدا کنم؟
صدای پایی شنیدم سریع پشت یکی از ماشینا نشستم ی پیر مردی رد شد و رفت
بلند شدم و با احتیاط ماشین ها رو دید زدم…
پیداش کردم…دور و برو دید زدم کسی نبود سریع خودمو به ماشین رسوندم
از کاپوت که هیچی نمونده بود و در ماشین کامل له شده بود بزور با کمترین صدا درو بازش کردم و وارد ماشین بدون صندلی شدم و دستمو زیر تکه صندلی باقی مونده حرکت دادم که دستم به ی چیزی خورد بیرون کشیدمش…آخجون کیف
قبل از اینکه از درست بودن کیف مطمئن بشم چیز سنگینی به سرم خورد و چشمام بسته شد
***********
romangram.com | @romangram_com