#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_154
ناچار در کیفو باز کردم…از تعجب پلک زدن یادم رفت به گوی ها ی گوی آتشی اضافه شده بود…مگه میشه؟
-تو اینهمه راه برا سه تا گوی اسباب بازی اومدی؟هه منو بگو گفتم چیه…نخیر ما از این شانسا نداریم
-خب حالا میزاری برم؟
-اگه بزارم بری بلایی سرم نمیاری؟
-به جان خودم نه
-خب…باشه آزاد…
حرفش تموم نشده روی زمین پرت شد،ترسیدم،آخه کسی توی اتاق نبود پس این چش شد؟
با ترس اطرافو نگاه میکردم و سعی میکردم تماس برقرار کنم که چیزی خیلی گرم به سرم خورد و کیف به دست روی زمین پرت شدم…
*********
{وانیا}
با سرگیجه جلو رفتم…سیاهی…بازم رفتم جلوتر اما فقط و فقط سیاهی محض اینجا وجود داره عصبی و ترسیده دویدم و فریاد کمک کمک به سر دادم اما به جز خنده هایی وحشتناک چیزی دریافت نکردم
خنده ها بلند تر شد و منو به مرز جنون رسوند از این صدا وحشت و تنفر پیدا کردم
کیف کلید هارو بیشتر به خودم چسبوندم و داد زدم-آهای…کسی اینجا نیست؟
صدام توی تاریکی گم شد…صدای خنده های کریه ادامه داشت،سر گیجه ام بیشتر شد صدای زن نرم صدارو به زور از بین صدای خنده ها شنیدم-پیدات…میکنم…
همین یک جمله و بعد حل شدن در تاریکی…
************
چشمام باز نمیشد…بزور پلکامو تکون دادم و چشمامو باز کردم انگار مدت زیادی بود که چشمام باز نشده…اطرافمو نگاه کردم…
خدای من اینجا بهشته؟یعنی…یعنی من مردم؟نه نه این فکر اصلا معقول نیست…پس اینجا کجاست؟
romangram.com | @romangram_com