#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_146


عالیه بدو رفت ی سمتی

ماهان-بیمارستان؟

آرسان-همون درمانگاه

ماهان-مرض دارن خب از اول بگن درمانگاه

عالیه برگشت سمتمون و شروع به آه و ناله کرد وسطاشم به من فحش میداد…

سوار ماشین شدیم و با آدرسی که عالیه داد به بیمارستان رسیدیم…

********





عالیه-آقای دکتر حالش چطوره؟

دکتر-بر اثر ضعف شدید خیلی ضعیف شدن و بدنشون طاقت نیاورده.جای نگرانی نیست فقط ضعف کرده بودن الان هم توی اتاق……بهشون سرم وصله…

راه افتادیم سمت اتاق،آرمان سالم و سلامت روی تخت دراز کشیده بود و به دستش سرمی وصل بود

داشتم نگاش میکردم که با تنه ی ی نفر رفتم توی دیوار.دماغم ناقص شد

ماهان-خوبی؟

همینطور که سرمو براش تکون میدادم به مصوب این کار نگاه کردم…

وای نه عمه خانم

عمه-وای آرمانم چی شدی؟قربونت برم نبینمت رو تخت بیمارستان

وا سرطان که نگرفته ی غش و ضعف ساده کرده دیگه اینهمه شلوغ کاری نداره…والا…

آرسان-بریم؟

راه افتادیم سمت در خروجی که…پدرمو دیدم…پدر مظلوم من چقدر خمیده شده!تاب دیدنشو نداشتم آرزو داشتم ی بار دیگه ببینمش اما حالا که فکر میکنم میبینم اونا شاید دیگه منو ی دختر بد بدونن و شاید اصلا باور نکنن من چه بلایی سرم اومده پس قبل از اینکه کسی منو ببینه سریع از بیمارستان زدم بیرون

romangram.com | @romangram_com