#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_144


در اتاق اون دو تا هم باز شد و اومدن بیرون و راه افتادیم سمت ماشین





**********

به به ترافیک چقدر قشنگه اصلا دلم براش تنگ شده بود…با لذت به اطرافم نگاه میکردم بزور به آرسان فهموندم بره پل خواجو و الان در راه پل خواجو بودیم

بالاخره ی جای پارک گیر آوردیم و پیاده شدیم

خیلی ذوق زده شدم من کلی خاطره از اینجا دارم نصف عمرم با نازی یا خانوادگی اینجا پلاس بودم هی چه دورانی بود…

ماهان-به این جای خشکیده میگن زنده رود…

سرمو تکون دادم…واقعاً حیف که رودخونه خشکه

آرسان ماشینو قفل کرد و راه افتادیم سمت پل.وسطای پل ایستادم و به رودخونه ی خشک رو به روم نگاه کردم یک لحظه نمیدونم چی شد که سر درد گرفتم و چشمام سیاهی رفت داشتم میفتادم که آرسان گرفتم

-چی شدی؟خوبی؟

حالم بهتر شد و چشمامو باز و بست کردم

آرسان نفس عمیقی کشید و گفت-بریم پایین

روی چمنا نشستم و اطرافمو دید زدم چشمام از روی مردم رد میشد و فکر میکردم چقدر بیخیالن که نمیدونن همین الان دو تا شاهزاده عجیب غریب و ی ملکه که من باشم بینشونه…

نگام روی دو تا چشم قهوه ای روشن میخ شد…این چشما برای من خیلی آشنا بودن،من چند سال با این چشما خاطره داشتم…

آره آرمان همون پسر عمه بیمعرفتم حالا دست در دست عالیه قدم میزد

وای اگه منو بشناسه؟سریع رومو ازشون گرفتم ولی از اونجایی که من خیلی خوش شانسم اونا دقیقا به همین طرف میومدن.چشمامو بستم و ی نفس عمیق کشیدم

ماهان-حالت خوبه وانی؟

از بس این چند وقت حالم بد شده این دو تا دم به دقیقه و با یِ نفس عمیق که من میکشم میگن خوبی؟چی شد؟

آرمان و عالیه نزدیک تر شدن بیشتر بهشون دقت کردم که متوجه شدم زیر چشمای آرمان گود افتاده.هه معلوم نیست این عالیه چه رفتاری با این بدبخت داشته

romangram.com | @romangram_com