#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_143


ماهان-چه اصولی؟

آرسان-اینش به تو ربط نداره

بی حوصله سرم از روی ماهان روی آرسان میرفت.دلم میخواست برم بیرون اما کو زبون گفتن؟

ماهان نگاهش به من بی حوصله افتاد و پرسید-حوصله‌ ات سر رفته؟

آرسان هم حواسش به من جمع شد

سرمو با خوشحالی از اینکه دردمو فهمیده تکون دادم

آرسان-میخوای بریم بیرون؟

آخ که حرف دلمو زدی،سرمو دوباره بالا پایین کردم

آرسان-پاشو بریم

خودش بلند شد و منم بلند کرد ماهانم بلند شد.میخواستیم از اتاق بریم بیرون که یادم افتاد ما هر کدوم تو ی اتاق جدا بودیم

ایستادم و به اون دو تا نگاه کردم

آرسان-ما توی اون اتاق بودیم…

بعد این حرف هر دو غیب شدن اهه حالا کی درو برای من باز کنه؟

-عقل نخودی تو جادو بلدی

-به پیام بازرگانی

-پیام بازرگانی چیه؟

-هیچی هیچی…گفتی چیکار کنم؟

-با جادو باز…

صداش قطع شد،اوا این چش شد؟به من چه بیرونو عشق است

با جادو درو باز کردم و وقتی رفتم بیرون دوباره بهش زل زدم و جادو رو خوندم تا بسته بشه البته تو ذهنم من که حرف نمیتونم بزنم…برگشتم که دیدم یکی از خدمتکارای هتل با تعجب نگام میکنه…وای حواسم نبود دور و برو ببینم.لبخند احمقانه ای زدم و اونم عینکشو برداشت چشماشو ماساژ داد و بعد از کنارم رد شد…آخی بیچاره فکر کرد توهم زده

romangram.com | @romangram_com