#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_141


ماهان-چرا چشماتو باز نمیکردی؟

آرسان-میشنوی؟نکنه به گوشِت هم آسیب رسیده؟

بیا تحویل بگیر فلج و لال که بودم حالا کر هم شدم

سرمو تکون دادم

ماهان-چی شده بود؟چرا بیدار نمیشدی؟

ابرو هامو انداختم بالا یعنی من چیزی نمیدونم

آرسان-حالا خوبی؟

چشمامو بستم

ماهان-مطمئن؟

با حرص نگاش کردم آخه چند بار میپرسن؟

به ساعت نگاه کردم نه و نیم صبح…چقدر زود میگذره!من فکر میکردم حداقل دو سه ساعت گذشته!

بعد از مطمئن شدن از سلامتی من آرسان شروع به حرف زدن کرد-کلید سوم پیدا کردنش سخت تر و خطرناک تر از اون دو کلیده چون عنصر آتش نسبتا قوی تره…کلید سوم یا همون کلید آتش توی یک باغ خارج از شهر زیر خاک مدفونه

مثل علامت سوال نگاش کردم،خب این چه خطری داره؟

آرسان-خطرش اینه که تله هاش بیشتره و ممکنه محافظ داشته باشه

ماهان-رمز هم داره؟

آرسان-آره

ماهان-پس باید به اونم فکر کنیم

آرسان-لازم نیست من رمزو میدونم

ماهان-واقعا؟ چیه؟

آرسان-به تو ربطی نداره…ما باید فکری به حال محافظ ها و تله ها بکنیم اینم بگم اون باغ متروکه اس و سالهاست کسی داخلش نرفته

romangram.com | @romangram_com