#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_139


جز این بهونه ی دیگه ای پیدا نکردم…

ماهان-حق نداری اینطور با داد باهاش حرف بزنی

آرسان برگشت سمت ماهان-هه ببین کی حرف از حق داشتن و نداشتن میزنه…

ماهان-بهتره تمومش کنی

-اگه تمومش نکنم؟…

داشت دعواشون میشد سریع بینشون جا گرفتم و با چشمام التماس کردم ول کن شن و اونا هم بعد یکم مکث هر کدوم طرفی ولو شدن،آرسان روی صندلی و ماهان روی تخت…

*********

به علت گرسنگی(!)رفتیم رستوران و بعد غذا دادن به من برگشتیم به اتاقا

دلم میخواست زودتر با زن خوش صدا حرف بزنم پس بر خلاف اینکه خوابم نمیومد سرمو روی بالشت گذاشتم و در کمال تعجب سریع پر کشیدم…

***

اتاق هیچ تغییری نکرده بود ولی من همون لباس آبی اوندفعه تنم بود

-تعجب نکن چون اوندفعه با این لباس بودی و با این لباس برگشتی لباست تغییر کرده این لباس مخصوص دنیای خواب ها و اشک سه رنگه،یعنی دنیای متحد





-دنیای متحد؟

-آره دنیای متحد…خب حالت چطوره؟

-بهترم ولی خسته شدم از اینکه نمیتونم حرف بزنم و دستامو تکون بدم…تو نمیدونی چطوری خوب میشم؟

-نه منم نمیدونم باید صبر داشته باشی…شنیدم آرسان و ماهان دعواشون شده

-آره ولی نمیدونم چرا

-بزودی میفهمی

romangram.com | @romangram_com