#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_137


لباسو برداشتم و با مانتوی خودم تعویض کردم اندازه ی اندازه بود و منو خیلی قشنگ نشون میداد

-خیلی زیباتر از تصور من شدی وانیا

-این لطف شماست…اووم…ادامه جادو ها رو بهم یاد میدی؟

-حتما این باعث خوشحالی منه

-صدات خیلی جوونه.چند سالته؟

-فکر میکنی چند سالمه؟

-اووم…شاید دو سه سال از من بزرگتر باشی

صدای خنده ی نرمش توی فضا پیچید و گفت-فکر کنم یکم بیشتر از دو سه سال ولی فعلا سن منو بیخیال…بریم سراغ جادو های جادویی…وانیا باید بدونی ممکنه سر این کلید ها جنگی رخ بده و شاید هم نه بهرحال تو باید آماده باشی و من میخوام جادو های نظامیو بهت یاد بدم…باید اونا رو خوب یاد بگیری تا آسیبی نبینی تو باید به مردم سرزمین ها کمک کنی

-من تمام تلاشمو میکنم

-عالیه…شروع میکنیم…جادوی………

اسم و ورد جادو ها سخت بود ولی به هر زوری بود یاد گرفتم

-در خواب بعدی میبینمت وانیا…خدا به همراهت مواظب باش

-به امید دیدار

چشمام باز شد…ماهان سمت چپ تخت روی زمین و آرسان سمت راست خوابیده بود…سعی کردم بلند شم ولی بدون دستام نمیتونستم پس بیخیال بلند شدن به پنجره ی اتاق نگاه کردم شب شده و آسمون تاریک و ستاره ها پخش در آسمون بیکران…ستاره!نازی چقدر دلم میخواست دستم بگیرمش یعنی من کی خوب میشم؟اگه بیشتر از یک یا دو هفته بشه که من دیوونه میشم…دیوونه نشم میپوسم چند روزه حموم درست حسابی نرفتم شاید بشه با جادو کاری کرد…آره میشه…ورد جا به جایی که از زن یاد گرفته بودمو خوندم و حمامو تصور کردم بعد چند ثانیه دقیقا زیر دوش حمام بودم…شیر آب هم با ورد باز کردم و تنظیمش کردم …خندم گرفت خیلی باحال بود بدون هیچ تماسی با اجسام اونارو تکون میدادم…جالب ترین حمامی بود که رفتم…لباسامو به همون روش پوشیدم اما این یکی سخت تر بود بخاطر آستین های لباس…دوباره چشمامو بستم و روی تخت ظاهر شدم…هه چه باحال خیلی کیف داد…اون دو تا هنوز خواب بودن یعنی اینجا موندن به من کمک کنن گرفتن تخت خوابیدن…صدای شکمم در اومد در یخچالو با جادو باز کردم ی کیک از توش با جادو بیرون کشیدم و سمت سر ماهان پرت کردم…ماهان از جا پرید،دور و برشو نگاه کرد که کیکو دید منم با لبخند نگاش میکردم…

کیکو برداشت و به من اشاره کرد-گرسنته؟

سرمو بالا پایین کردم…

-راه بهتری برای بیدار کردن من نبود؟

سرمو چپ و راست کردم…





romangram.com | @romangram_com