#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_136
ها؟کجا میاد؟ بیخیال
وارد اتاق شدم و درو با پام بستم اتاق زیبایی بود
روی تخت نشستم و گردنمو اینور اونور کردم تا بالاخره شال از سرم افتاد و کلیپسم شل شد ولی نیفتاد…با شدت بیشتری سرمو تکون دادم که بالاخره اونم به ی وری پرت شد
آخیش راحت شدما…روی تخت دراز کشیدم باورم نمیشه الان تو اصفهانم جایی که زادگاهمه و من ازش خاطره دارم و مهمتر اینکه خانواده ام اینجا زندگی میکنن…یعنی میتونم ببینمشون؟
توی فکرام بودم که دو نفر وسط اتاق ظاهر شدن…معلومه دیگه به جز آرسان و ماهان کسی اینطور ظاهر نمیشه
با اینکه خسته یودم ولی تشنه هم بودم خوب شد اومدن…نگامو به پارچ آب دوختم که آرسان مطلبو گرفت چه بچه تیزی…ی لیوان آب به خوردم داد و بعد دوباره خوابیدم
ماهان-خوابت میاد؟
گردنم درد میکرد پس چشمامو باز و بسته کردم
آرسان-استراحت کن…من اینجام
ماهان-منم هستم
این دو تا که کار خودشونو میکنن…چشمامو روی هم گذاشتم و خیلی زودتر از اونکه فکرشو بکنم به خواب رفتم…
*************
-چه بوی خوبی میاد!
-سلام وانیا
-سلام زن خوش صدا…آخر هم اسمتو به من نگفتی…
-گفتم که مهم نیست…
آینه و شونه ای کنارم ظاهر شد با پیرهنی آستین دار آبی رنگ تقریبا تا زانو که آزاد بود و قشنگ
شونه رو برداشتم و موهامو شونه کردم و جالب این بود موهای من که آنقدر به هم چسبیده بودن سریع صاف شدن
-خیلی دلم میخواد تو رو تو این لباس ببینم
لحن بیانش خیلی مظلوم بود انگار پشت این صدای لطیف درد و غم زیادی بود
romangram.com | @romangram_com