#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_135


بین دعوای این دو تا من تصویریو جلوی چشمام دیدم…

پسر بچه سیاه پوش و پسر سفید پوش که رو به روی هم با شمشیر ایستاده بودن و میجنگیدن…تصویر محو شد…سر درد تکراری سراغم اومد ولی اینجا نمیشد داد زد میشدم من نمیتونستم…با ضعف روی صندلی افتادم…اون دوتا هنوز درگیر دعوای خودشون بودن…سرم خیلی درد میکرد حداقل نمیتونستم دستامو روش فشار بدم تا دردش کمتر شه…بالاخره اون دو تا متوجه من شدن…چه عجب!

ماهان-وانی،وانیا خوبی؟چت شد؟

آرسان-سرت درد میکنه؟

اومد نزدیکم و دستشو روی سرم گذاشت و سریع چیزی گفت که درد سرمو بدتر کرد…چشمامو روی هم فشار دادم خیلی درد میکرد توی این گیر و دار تونستم صدای ضعیف زن راهنما رو توی ذهنم تشخیص بدم-سرتو کج…کن و سعی کن…آروم باشی…

همین و صدا کلا از بین رفت سریع سرمو کج کردم ولی آروم نمیتونستم با این درد نمیتونستم آروم باشم…





سعی کردم فکرمو از هر چیزی خالی کنم و فقط به صدای نرم زن خواب ها فکر کنم…صدای اون آرامش خاصی رو به من تزریق میکرد…

کم کم آرامش باور نکردنی تو وجودم پیچید و سر دردم آروم شد همین لحظه صدای رعد و برق وحشتناکی توی فضا پخش شد و ابر ها شروع به بارش کردن…

ماهان-پیش بینی نکرده بودی؟

سرمو انداختم بالا من اصلا خوابی ندیدم

ماهان-حالا چیکار کنیم؟

آرسان-هتل،بریم هتل

موافق بودم تو این هوا کاری نمیشد کرد

با ماشین راه افتادیم سمت هتل آسمان

عشقه منه هتل آسمان مخصوصا اون رستوران گردونش

به هتل رسیدیم و رفتیم داخل که آرسان با تسلط کامل چیزایی که من برای هتل توی یزد گفته بودم گفت و فرم هارو خیلی عادی و واقعی پر کرد…انگار حتما باید دست و صدام از کار بیفته تا اینا کار انجام بدن

ایندفعه هم دو تا اتاق گرفتیم

آرسان در اتاق منو باز کرد و وقتی از کنارم رد میشد در گوشم گفت میام

romangram.com | @romangram_com