#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_134


صدا قطع شد و من به خودم اومدم…هنوزم اون دوتا با اخم بهم خیره شده بودن

رفتم جلوی ماهان و لب زدم سلام…خوبی؟چه خبر؟چی شد؟

-چی میگی؟چرا درست حرف نمیزنی؟

دوباره لب زدم-نمیتونم

با لحن نسبتا بدی گفت-آهان زبونتو آقا موشه خورده دستاتم از بین برده که یکی دیگه بستنی تو دهنت میزاره

عصبانی شدم و با تمام قدرتم لگد محکمی به پاش زدم و چون انتظار این حرکتو نداشت فرود اومد روی زمین…حقشه بیشعور

به کمک دستاش بلند شد…انگار پاش خیلی درد گرفته بود که لبشو میگزید و اخماش بدتر شده بود…از کاری که کرده بودم سریع پشیمون شدم…ولی چه سود که پشیمانی برای ماهان پا نمیشه

ماهان-چرا حرف نمیزنی؟

با حرص لب زدم-مرض دارم

آرسان از رو نیمکت پاشد و رو به ماهان گفت-توی یکی از تله های چیتای بزرگ گیر افتاد…افلیج کننده عصب های دست و آسیب به تارای صوتی از طریق اون تله بهش منتقل شده…جوابتو گرفتی؟

این دو تا قطعا ی بلایی سر هم میارن…

رو به ماهان لب زدم-خوبی؟

ماهانم عین من لب زد-ببخشید…

لبخندی زدم…با اینکه مدت کمی از آشناییم با ماهان گذشته اما فهمیده بودم خیلی مهربونه

آرسان-چیکار باید بکنیم تا خوب شه؟

ماهان-نمیدونم

-تو نمیدونی؟هه جالبه نوه سوگلی چیتای بزرگ نمیدونه راه درمان تله ها چیه…

ماهان-چیتای بزرگ راه درمان تله هارو به من گفته ولی این یکی تله رو انگار جا انداخته پس حرف بیخود نزن

-حرف بیخود؟یعنی پیدا کردن راه درمان وانیا از نظر تو حرفه بیخوده؟

ماهان-من همچین چیزی نگفتم

romangram.com | @romangram_com